دوستای گلم سلام!!! حالتون ، احوالتون ، سیه مویتون ، سپید رویتون ( تأثیر قهوه تلخه ، مزاح فرمودم ) امیدوارم که مثل من شاد و سرحال باشین حتماً بخونید از دستش ندید موفق و پیروز باشید آن
سال در سرزمین شیوانا قحطی و کمبود مواد غذایی غوغا میکرد. آنها که
ثروتمند بودند و دستشان به دهانشان میرسید در انبارهای خود چندین برابر
نیاز خویش آذوقه جمع کرده بودند و فقیرها هم که پساندازی نداشتند هر روز
اطراف مدرسه شیوانا جمع میشدند و تقاضای غذا میکردند. انبار آذوقه مدرسه
فقط به اندازه اهالي مدرسه بود و شیوانا از سال قبل گفته بود که سرتاسر
زمینهای باز مدرسه را گیاهان و صیفیجات و حبوبات بکارند. اما آنچه در
انبار مدرسه و زمینهای داخل مزرعه بود نیاز اهالی گرسنه دهکده و روستاهای
مجاور را برطرف نمیکرد. ... آرام بخش قلب خود باشید! یاران و همراهان موفقیت، سلام. ... مواظب سمت نگاهت باش! در
مدرسه شیوانا به شاگردان هنرهای رزمی نیز آموزش داده میشد. شیوانا همیشه
میگفت که در طول عمر حتی اگر مهارت رزمی یک بار برای کمک شخص یا
خانوادهاش یا انسانهای نیازمند به کار گرفته شود پس ارزشی همسنگ جان یک
یا چند انسان پیدا میکند و به همین دلیل باید تا حد استادی به آن مسلط شد.
ولی از سوی دیگر، اگر این مهارت عامل غرور و خودپسندی شود میتواند فرد را
به تباهی بکشاند و به همین دلیل از این مرحله به بعد دیگر لازم نیست شاگرد
آن را ادامه دهد. دختر کوچولو بعد از برگشتن از مدرسه،تمام عصر را به مرتب کردن خانه پرداخته بود. بالش
های کوچک را با دقت روی مبلی که پدرش همیشه روی آن، روبروی تلویزیون می
نشست و روزنامه می خواند چیده بود و دفترش را روی میز روبروی مبل باز کرده
بود تا پدرش نمره بیست اش را ببیند.امروز حتماً پدرش خواهد گفت که او هم
مثل بچه های دیگر فوق العاده است.برگ گل های داخل گلدان ها را با دستمال
پاک کرده بود،میز و صندلی ها و تلویزیون را گردگیری کرده بود و به سختی سعی
کرده بود قدری آن ها را جا به جا و مرتب کند.لباس های قشنگش را پوشیده
بودو در انتظار پدرش نشسته بود. من او !!! سلام.من
شخصیت محبوب شما هستم!یعنی لطفاً فرض کنید اینطوری است.شما می توانید فرض
کنید من نویسنده موفق،روانشناس معروف یا شخصیت مثبت اندیش و مجسمه کمالات
اخلاقی هستم که برای شما الگوی یک انسان سالم و موفق است. خوب...آن نوجوان فروشنده را می بینید که رفتارهای گستاخانه ای دارد و شما از دست اومی رنجید؟شاید روزی من او بوده ام آن راننده ی بی ملاحظه را می بینید که حق شما را ضایع می کند؟شاید در مواقعی از زندگی من او بوده ام آن
جوان را می بینید که در نتیجه ی کشمکش ها و تضادهای درونی و برداشت های
ناقص از دنیای پیرامون خودش،با خود و همه در جنگ است و بی دلیل به شما
پرخاش می کند؟شاید من هم در جوانی مثل او بوده ام شیوانا
از راهی میگذشت. مرد جوانی را دید که غمگین و افسرده قدم میزد. خود را
کنار او رساند و همپای او قدم برداشت و در همان حال از او دلیل اندوهش را
پرسید. واقعاً چرا ... ؟ در سایتی خواندم که نوشته بود : چراما یک رمان چند صد صفحه ای را طی یکی دو روز می توانیم بخوانیم ولی قران را نه ... چرادر یک مجلس شادی اصلا به خود خستگی راه نمی دهیم ولی در یک مجلس دعا و نیایش زود خسته می شویم. چرا برای رسیدن به حضور دیگران خود را اراسته می کنیم ولی برای حضور در پیشگاه خدا چندان اهمیتی نمی دهیم. چرا برای انجام بعضی کارها از حضور دیگران واهمه داریم ولی از خداوندی که ناظر تمام اعمال و رفتار ماست ترسی نداریم. چرااز کسی که به ما هدیه ی کوچکی می دهد بسیار تشکر می کنیم ولی از خداوند که درهای نعمتش را بر روی تمامی انسان ها گشوده ان طور که باید و شایسته است تشکر نمی کنیم . چراهمان طور که به زیبایی خود اهمیت می دهیم به زیبایی رفتار و اخلاقمان توجهی نمی کنیم. شیوانا با تعدادی از شاگردان با کاروانی همراه بودند. در کاروان آنها مرد ثروتمند اما بیادبی بود که با تعداد زیادی از افراد خود سوار بر اسبهای ورزیده و مجهز اسباب دردسر بقیه مسافران معمولی را فراهم ساخته بودند. سفر ادامه داشت تا به یک دو راهی رسیدند. یکي از آنها از داخل جنگل عبور میکرد و آن دیگری به سمت کوهستان میرفت. در میان دوراهی پیرمردی با محاسن سفید همراه فرزندانش مشغول فروش آب و غذا به مسافران بود. بالای سر پیرمرد روی پوستینی نوشته شده بود: "حرمت سوال را حفظ کنید!" بهوونه های زیادی وجود داره که ما رو از رسیدن به خواسته هامون دور نگه می داره . گاهی اوقات فکر هایی توی ذهن هر کدوم از ما جرقه میزنه که می تونه عامل همین نرسیدن ها باشه!هر چند می دونیم که این تفکرات چه عواقبی داره اما با این حال باز هم با خودمون می گیم: این راه, این هدف, این شیوه ای که در دست گرفتم اشتباهه؛ من نمی تونم, از پس این کار بر نمیام و ... خلاصه تو اینجور مواقع هرچی حرف منفی و ناامید کنندست به ذهنمون میرسه و ما هم با بیشتر فکر کردن بهشون راه رو برای پیروزیشون باز می کنیم, در حقیقت به خودمون تلقین می کنیم و ذهن ما این حرفها رو قبول می کنه, کائنات هم این شکست رو می پذیرند و تمام چیزهایی رو که برای رسیدن به اون هدف نیاز داریم از سر راهمون بر میدارند... و زمانی که از هدف ,کاملا دور شدیم تفکرات منفی پیروز میشند و چیزی تو ذهنمون میگه: دیدی نتونستی, دیدی شکست خوردی... و این خودش دلیلی میشه واسه شکست های بعدی. واسه تکرار اشتباهات و گوش دادن به ندای منفی ذهن... شاید این یکی از دلایل شکست های پی در پی کسانی باشه که فقط هدف دارند ولی امــید...!!! به زندگی, به راههایی که در پیش داری مثبت نگاه کن, آینده در گرو تفکرات مثبت توست... منبع : وبلاگ مثبت اندیشان
امیدوارم لحظهلحظه زندگیتان واقعا زنده باشید و موج زندگی و نشاط را در کاينات بپراکنید.
امیدوارم توکلتان به خداوند قادر و رحمان باشد و با تمام وجود، تسلیم امر او باشید که: ساقی هرچه ریزد از لطف اوست.
اما بعد...
حضرت امیرالمومنین علی (ع) میفرمایند: "بر شما باد بخشنده بودن و داشتن
خوی نیکو زیرا این دو؛ فزایندهی روزی و گردآورنده مهر و محبت است."
عزیزان دل!
خواهش میکنم این گفتار زیبا را با عمق وجود و تکتک سلولهایتان حس کنید،
بر واژهواژه آن تامل کنید و آن را سرلوحه زندگیتان قرار دهید.
مرد جوان آهی کشید و گفت: "قصد دارم کارگاهی نجاری بزنم اما سرمایهام
اندک است و میترسم کسب و کارم نگردد و همین سرمایه کم را از دست بدهم."
شیوانا با لبخند پرسید: "حال چرا شغل نجاری را انتخاب کردهای؟"
مرد جوان گفت: "این شغل اجدادی ماست و هنر و مهارت نجاری چیزی است که در
خون من جریان دارد. پدر و پدربزرگ من نجارهای خوبی بودهاند ولی در یک
آتشسوزی همه اموال خود را از دست دادند و به روز سیاه نشستند. از یک سو
میترسم من هم در نهایت شکست بخورم و از سوی دیگر میبینم که چیزی غیر از
شغل نجاری مرا راضی نمیسازد.

امروز با دوتا پست اومدم خدمتتون امیدوارم خوشتون بیاد یکیش داستان شیواناست که پیشنهاد می کنم بخونیدش یکی دیگشم یه مطلب خوب و آموزنده از آقای حلت
نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت
2:18 قبل از ظهر توسط داوود رستمی| |
برای آموختن یا اول شدن!ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت
11:21 بعد از ظهر توسط داوود رستمی| |
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت
11:17 بعد از ظهر توسط داوود رستمی| |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت
11:50 بعد از ظهر توسط داوود رستمی| |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت
11:20 بعد از ظهر توسط داوود رستمی| |
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت
12:18 بعد از ظهر توسط داوود رستمی| |
آسمان میخواهی؟! بالهایت را باز کن!ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت
12:15 بعد از ظهر توسط داوود رستمی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت
6:45 بعد از ظهر توسط داوود رستمی| |
حرمت سئوال!
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت
10:51 قبل از ظهر توسط داوود رستمی| |
نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت
2:11 قبل از ظهر توسط داوود رستمی| |
